یه شب کل خونواده دور هم جمع شده بودیم داشتیم تلویزیون میدیدیم
که یهو یه بچه رو نشون داد که پستونک دهنش بود،
بابام یهو زد زیر خنده! گفتم چرا میخندى؟
گفت یاد بچگیات افتادم، هر وقت گریه مى کردى،
شست پامو مى کردم تو حلقت
چون شور بود خوشت میومد، ساکت میشدى!


تاریخ : جمعه 15 آبان 1394 | 08:29 ب.ظ | نویسنده : امیررضا سلیمی | نظرات

  • paper | ARS | صنعتکاران سلیمی
  • ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو